بیقراری های آرام قلبم
وقتی مادر شدی دیگر قلبت آرامش ندارد . گاه چنان از عشق و هیجان پر میشود که دیگر تند ترین ریتم دنیا هم به پای ریتم ضربان قلب تو نمیرسد و گاهی چنان از درد فشرده میشود که شک میکنی از اینکه توان ادامه داشته باشد.
این روزها قلبم میان گریه های و بی تابی های دخترک چنان بی تاب و توان شده است که خودم هم نمیدانم چگونه است که اشکانم جاری نشده اند شاید این هم از معجزات مادر شدن است .
دخترک همچنان درگیر دندان هایش و من از دخترک درگیر تر . تمام مدت روز تنش داغ است اما تب ندارد .صبح ها کمی میخندد و حرف میزند و قلب من نیروی تازه میگیرد برای شب هایی که تا نزدیک صبح بیدار است و اشک میریزد و هیچ چیز هم انگار دردش را تسکین نمیکند .تمام لثه پایین متورم شده است .تمام این ها کم درد داشت گلو درد و سرما خوردگی هم اضافه شده .
یک هفته هست که خونه ی مامانم هستیم و هر شب گریه زاری های دخترک و با کمک بقیه تاب میارم . یه عالمه هم حالت تهوع داره و هرچی میخوره و یه ربع بعد بالا میاره اصلا هم شیر نمیخوره و اشتها نداره وقتی هم که گرسنه است انگار درد لثه ها اجازه نمیده .....خلاصه روزای سختیه که خدا کنه هیچ مادر و نی نی نبیننش .....اگه به من بود دندون مصنوعی رو به این همه درد ترجیح میدادم .
بچه از درد و دارو و کم اشتهایی آب شده دلم کبابه براش همش یه ذره لپ داشت که اونم دیگه نداره .

بیقراری های آرام قلبم
